مجنونِ تنها
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 9:41
بید، مجنون بود، تنها بود، و صبرش سرآمده بود. پاییز که رسید، یک به یک برگهایش را به خاک سپرد. + رفتم برای تسلی؛ به احترام، با پای برهنه.
نزول آیهها
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 9:41
وای! نمیدانی چهقدر زیبا و خفن بود! عالی بود! اینقدر دلربا و هیجانانگیز بود که نمیدانم چهطور میخواهم چهارتا کلمه کنار هم بگذارم و توصیفش کنم! اصلاً مگر میشود توصیفش کرد؟ باید خودت بودی و میدیدی. از بس پر شده بودم از شعف و شور، میخواستم شصتمتر بالا بپرم! میخواستم فریاد بزنم، داد بزنم و از
صبح
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 9:41
تو، نه پیش از صبح میآیی، و نه پس از آن. هر وقت تو طلوع کنی، صبح میشود. جمعه | 9 ربیعالاول 1438
داریم؟
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 9:41
آیا در دنیا کاری به اهمیت و بزرگی شادکردن قلب کوچک و پاک بچهها داریم؟ کاری آنقدر مهم که پیامبر خدا در کوچهها برایش وقت صرف کند، و آنقدر بزرگ که امیر مؤمنان به خاطرش بر زمین زانو بزند و ادای چارپایان را درآورد؟! خدایا، این توفیقهای بزرگ را از ما دریغ نکن!
سلام بر زمستان
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 9:41
سلام بر تو؛ فصلِ سپیدیِ بیآلایشِ برف، زلالِ هیجانزدهی باران، و عطر زندگیبخشِ نرگس...
بهانه
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 9:41
ببار ای باران! - همینطور؛ تند و مهارگسیخته - ببار و خیسِ خیسِ خیسم کن؛ من چتری در دست نخواهم گرفت، وقتی کسی را ندارم که زیر چتر خودم بگیرم... ببار ای باران! من خیسِ خیسِ خیس میشوم، تا خوب بفهمی که تو و همهی چترهای دنیا فقط بهانهاید؛ بهانه. + البته باران خیلی عزیز استها، خیلی دوستش دارم! بگویم که یک ...
حیف باشد بوی تو عادی شود
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 9:41
با خودم فکر میکنم چهقدر خوشبختیِ آن گلفروش آس و پاس سر چهارراه غبطهبرانگیز است، وقتی از صبح تا شب دستهایش پر است از دستههای نرگس. وقتی از صبح تا شب دست دور کمر نرگسها حلقه میکند، و هر وقت دلش بخواهد میتواند گلبرگی از آنها را ببوسد، یا جرعهای رایحهشان را ببوید، یا سیر به زرد و سپید ظریف و
22 بهمن
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 9:41
یک | یک نفر دوچرخهاش را آورده بود و با چرخهای جلو و عقب تکچرخ میزد. یک حقله آدم دورش جمع شده بودند و تماشا میکردند. کمی آنطرفتر جوان دیگری حرکات متعدد جذابی با توپ انجام میداد. رو پایی و رو کلهای و پشتگردنی و اینچیزها. یک حقله آدم هم دور او را گرفته بودند. قبل از اینها هم یک نفر را دیدیم
کوچه
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 9:41
خانه
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 14:16
آنقدر پول نداشتم که بتوانم خانهی بزرگی بخرم، ناچار شدم اکتفا کنم به یک اتاقِ یکدردو سانتیمتریِ دور از شهر. خیلی خیلی کوچک است، ولی خانهی خوبی است؛ چون هر وقت میخواهم بروم داخلش، مجبورم خودم را بیرون جا بگذارم.
زلال و لباس عزا
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 0:35
دیشب که داشتم لباس عزا تنِ وبلاگم میکردم، حال آن موجِ «آبِ» زلالِ روی پیشانی وبلاگ، از همه گرفتهتر بود، سرش را بالا نمیآورد، آه میکشید، گریه میکرد، شرمنده بود...
مُدرن
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 9:13
یا گرفتار سرگرمیها، یا سرگرم گرفتاریها؛ چه سرگذشت اندوهباری!
فصلِ عاشق
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 10:25
دلم همهش میرود گوشهی اتاق، کز میکند و زانو بغل میگیرد. نمیدانم چرا! یعنی این دلشورهی مرموز از کجا آب میخورد؟! انگار دقیقهها اصرار دارند که بوی دلتنگی بدهند، و سکوت، که برای شکستهشدن جز به زوزهی باد از لای پنجرهی نیمهباز راضی نمیشود... و نسیمی که تا چندروز پیش ملایم بود، حالا طوری میوزد که انگار چیزی...
موقتاً، دو نکتهی نهچندان مهم و البته بیربط از هم
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 7:41
نکتهی اول؛ عیدی عیدی دادن، مثل هر هدیهدادن دیگری، کاری لذتبخش و دوست داشتنی است. اصلاً بخشش حسّ بینظیر خیلی خوبی دارد، که لابد شما هم تجربه کردهاید. کسانی که انتساب نسلی دارند به حضرت پیامبر گرامی اسلام، این خوشبختی را هم دارند که بزرگترین عید امت او، بهانهی خوبی پیش رویشان میگذارد تابه عموم اطرافیا...
اصل نخست
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 18:18
نخستین اصلی که در هر پژوهش بنیادین باید دانست -حتی پیش از بداهت امتناع اجتماع نقیضین- این است که «فاقد شیء مُعطی شیء نمیشود». بله. بیمایه فطیر است آقا.
شق القمر
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 18:18
نجوم و کاربرد امروزی
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 18:18
از دیرباز، ستارگان در زندگانی انسانها نقش بسیار مهمی را ایفا میکردهاند. نجوم از پدیدههای جالب و شگفتیبرانگیز برای همهی نسلهای بشر بوده و انسانهای فرهیخته و کنجکاو به تمام چیزهایی که به نجوم مربوط میشده هماره علاقه نشان دادهاند. همین امر موجب شد تا در سالیان دراز، کمکم علوم و اشیا و موضوعات مختلفی پی...
دور باطل
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 18:18
دختر جوان به حرفهای همسرش گوش نمیداد، و لابد همه به او حق میدادند؛ چون که همسرش در حق او به قدر کافی محبت نمیکرد. پسر جوان در حق همسرش به قدر کافی محبت نمیکرد، و لابد همه به او حق میدادند؛ چون که همسرش به حرفهای او گوش نمیداد. این دور باطل ادامه پیدا کرد؛ و پس از اندکی، خط قرمز بطلان کشید بر خوشبختی...
علیرضا
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 18:18
خبر را که تلفنی از محمد گرفتم، بلافاصله رفتم سراغ علیرضا. گوشهی حال نشسته بود. رو بهرویش نشستم. دستهای رنگپریدهاش را گرفتم و خواستم با این خبر خوب خوشحالش کنم. گفتم: «سلام آقا پسرم، یه خبر خوبِ خوب! اگه گفتی؟! اگه گفتی میخوایم کجا بریم؟» علیرضا لبخند زد و سر تکان داد که یعنی نمیداند. باز هم، مثل هر ...
بیست و چهار سالگی
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 18:18
پسرِ جوانِ بیست و چهار ساله به تازگی شده بود نخستین کارمند یک نهاد فرهنگی تازه تأسیس. چیزی نگذشت که دختر دانشجوی خوشذوق هم، به خاطر ویژگیهایی که داشت، به واسطهی یکی از اساتید انقلابیاش به آن مجموعه دعوت شد تا همکاری پارهوقت فرهنگی داشته باشد. کمی بعد، پسر جوان که حس میکرد ادامهی زندگیاش با آن دختر م...