برنده
-
تاریخ: 1400/12/14 ساعت: 18:34
این،چشمهای است زلال،از دلِ سنگِ کوهی رو سیاه.از سنگ هم چشمه میجوشد.من دیدهام.با دو چشم خود،و در دو چشم خود،و از دو چشم خود.لحظهها زلالاند و گوارا؛زمانی که عکس خودم را در چشمهی چشمم تماشا میکنم.و آن موقع دل سنگ ترک برمیدارد.و زلال جاری میشود.زلال، مجرای دردهایی است که از کوهی راه به برون یا
و سپس دارت
-
تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 1:11
خب تا خیلی از آن ماجرای ششآوردن فاصله نگرفتهایم، بگویم که بعد از آن، خیلی بعد از آن، دارت افتاد توی بورس. تلاش و جنگیدن و رقابت و دعوا برای آنکه هر کسی بتواند بهتر از دیگران دارت پرتاب کند. دارت وا
فرسودگی تأسفانگیز حسگرها
-
تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 1:11
یک چاقوی بزرگ و بسیار تیز و بُرنده را در نظر بگیرید. ساخته شده برای بریدن چیزهایی مثل گوشت، و کارش را بهخوبی انجام میدهد. حالا اگر آنچاقو را بردارم و با آن شروع بهبریدن سنگ کنم، نتیجه چه خواهد بود
صید
-
تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 1:11
اگر کسی برکهای را معرفی کند که در آن ماهیهای بزرگ و خوشمزه به مقدار زیاد وجود داشته باشند، آیا میتوانیم از آن برکه ماهیهای زیاد و خوبی بگیریم؟ اگر ماهیگیر توانمند و باتجربهای باشیم و تجهیزات لا
کفر و ایمان چه بههم نزدیک است
-
تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 1:11
● عنوان، مصرعیست از شعر زندهیاد افشین یداللهی.
فصل پایان - یادداشت روز شانزدهم
-
تاریخ: 1399/3/15 ساعت: 14:49
● این مطلب برای فراخوان فصل پایان نوشته شدهاست. شانزده روز از تأیید خبر میگذرد. کمتر از سهماه دیگر پیش رو داریم. فکر میکنم برای خیلیها، زندگی معنای خودش را بهیکباره از دست داده. دیگر هیچ هدف
ششآوردن
-
تاریخ: 1399/3/15 ساعت: 14:49
● نسخۀ صوتی [با اندکی تفاوت از متن] بهانتهای پست ضمیمه شده است. چند نفر گروهی در یک پیامرسان تشکیل دادند تا بتوانند بیشتر و بهتر با هم در ارتباط باشند، و بگویند و بشنوند و بخندند و اوقاتشان را
— بار
-
تاریخ: 1399/3/15 ساعت: 14:49
حیف شد آن درخت زیبا، که همۀ میوههایش کال چیده شد، و هرگز فرصت نکرد تا طعم واقعیشان را بهکام دوستدارانش بچشاند، و یأس سردی در همۀ آوندهایش دوید، و وقتی که طوفان درخت کهنسال کنار دستش را از پایه می
برای حسنی
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 18:44
میتوانید تصور کنید که مأمور دفتر پست، پاکتهای نامه را روی پیشخوان گذاشت و یکییکی مشغول بررسی مشخصات و آدرسها شد. یکی از پاکتها تمبر چسبی قدیمی داشت که البته قیمت آن هم خیلی کمتر از هزینۀ پست بو
در ادامۀ ماجرای نامه به حسنی
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 18:44
نامهای را که بچهای برای حسنی در شلمرود نوشته بود و ماجرای آن نامه را در پست قبلی خواندید. بعد از آنکه کارمند دفتر پستی نامه را تا آخر خواند، کلی خوشش آمد و تصمیم گرفت بهجای آنکه نامه را به فرستند
فراخوان وبلاگی «فصل پایان»
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 18:44
سیارکی که حدود نودوشش کیلومتر قطر دارد، با سرعتی نزدیک به بیستوپنجهزار کیلومتر در ساعت در حال نزدیکشدن به زمین است. پیشبینیها حاکی از آن است که سهماه و دهروز دیگر این سیارک به زمین برخورد خو
هنر شگفتانگیز روانگردانی
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 6:12
زمانی که حالتان گرفتهاست، دمغ هستید، بیحوصله هستید، غمگین هستید یا مواردی شبیه بهاینها چهکار میکنید؟ اگر کسی چنین وضعیتی داشتهباشد و بیاید سراغ شما و کمک بخواهد، چهپیشنهادی برایش دارید؟ شاید پ
پست قبلی، گاو، رایانه و من
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 6:12
این مطلب در ارتباط با پست هنر شگفتانگیز روانگردانی است. ● یکی از مؤیدهایی که برای ادعای طرحشده در مطلب گذشته بهذهنم میرسد، ماجرای افزایش شیردهی گاوهاست! حتماً خبرش را دیدهاید یا شنیدهاید که
یک نامۀ کوتاه
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 6:12
سپیدِ عزیز و بزرگوار، سلام میدانم که شرایط مهم و حساسی داری و نمیخواهم زیاد وقتت را بگیرم. کوتاه بگویم که اینروزها ما هم حسابی بهیادت هستیم و برایت دعا میکنیم و امیدوارم که توانمند و قبراق باشی.
کاشیهای زندگی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:32
دیوارهای مسجد آن محله را شبیه مسجد جامع کاشیکاری کردهاند. همان طرح و همان اندازه. زیبا و تروتمیز، کاشیها را مشابه همان ساختهاند و چسباندهاند به دیوار. بدون هیچ پریدگی یا تَرَکی در لعاب کاشیها. ه
آرزوها آرزوها
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:32
[ این یادداشت را میتوانید گوش کنید. ] آرزوداشتن و در کهکشان آرزوها,, مرغ خیال را پرواز دادن، فکر میکنم که راهی ساده، سریع و نسبتاً تضمینی برای بدبختشدن باشد! البته نه بدبختشدن، که احساس کاذب -اما عم
عجیب اما واقعی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:32
هماکنون ساعت یازده و پنجاهوشش دقیقۀ شب است و نیز چهار دقیقه به یازده شب؛ و این یعنی میتوانید در هر کجای کشور که هستید بدون در اختیار داشتن هیچ فناوری یا ابزار خاصی تا ساعت دوازده کار کنید و ساعت یازده بخوابید!
سفر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:32
انار را شکافتی. یکی از دانههای انار افتاد و غلتید و رفت و رفت تا رسید به رود. رود دستهایش را بالا آورد و دانه را بغل کرد. به او گفت که بوی دستهای تو را میدهد و عجب بوی خوبی است. دانۀ انار دلش برای تو تنگ شد و گریست. اشکهایش میان رود گم شد.
روییدن
-
تاریخ: 1398/2/18 ساعت: 23:12
در اغلب روزهای زندگی، صبحها که از خواب بیدار میشویم، چهکار میکنیم؟ دربارهی خودم مرور میکنم. بعد از جمعکردن رختخواب و آبی به دستوصورت زدن، نوبت به پیشصبحانه و صبحانه و پسصبحانه میرسد! یکچی
نو
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 13:12
دو سه روز که چیزی نیست؛ اگر خوب مراقبش باشی، تا آخر سال هم نو میماند. مثلاً یکی از روزهای وسط زمستان به دوستت نشانش میدهی و میگویی «ببین چقد مال من نو مونده! استفادهش کردما، ولی خوب استفاده کردم و